|
|
|
|
|
تنهایی در اوج شلوغی در پیاده رویی به بزرگی تمام دلهای صادق
همه مردم بر عکس تو راه می رن همه بهت تنه میزنن ولبخند می زنن
لبخندی که از هزارتا فحش بدتره
آدمی که زمانی دوستش داشتی .....اونم مثل بقیه برعکس تو راه میره
مجبوری براش سر تکون بدی
مجبوری خودت رو خوشحال نشون بدی
چرا نمی تونی همون چیزی باشی که خودت دلت می خواد
کاش دیوونه بودم کاش خدا عقل به آدم نداده بود اونم این عقل ناقصو
دلش می خواد بمیره
اما مشکل اینه که جسمش از روحش قویتره
مجبوره که باشه
مثلا زندگی کنه
اما روحش دیگه طاقت نداره ای کاش به یه چیزی راضی می شد
خدایا چه جوری می شه تحمل کرد
وای از این پوچی
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 12:38 توسط fati
|
|
||