|
|
|
|
|
و خدا را دید.....
در پشت خاربیابان در نور چشمان مرد نابینا در صدای بم زن داغدار خدا را وقتی دید که امیدش داشت می رفت خدا آمده بود و او را می دید خدا را در دل سنگ خودش می دید
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 7:43 توسط fati
|
|
||
|
|
|
|
|
تنهایی در اوج شلوغی در پیاده رویی به بزرگی تمام دلهای صادق
همه مردم بر عکس تو راه می رن همه بهت تنه میزنن ولبخند می زنن
لبخندی که از هزارتا فحش بدتره
آدمی که زمانی دوستش داشتی .....اونم مثل بقیه برعکس تو راه میره
مجبوری براش سر تکون بدی
مجبوری خودت رو خوشحال نشون بدی
چرا نمی تونی همون چیزی باشی که خودت دلت می خواد
کاش دیوونه بودم کاش خدا عقل به آدم نداده بود اونم این عقل ناقصو
دلش می خواد بمیره
اما مشکل اینه که جسمش از روحش قویتره
مجبوره که باشه
مثلا زندگی کنه
اما روحش دیگه طاقت نداره ای کاش به یه چیزی راضی می شد
خدایا چه جوری می شه تحمل کرد
وای از این پوچی
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 12:38 توسط fati
|
|
||
|
|
|
|
|
بیزارم از این مردمان زوال پرست از این نا مردمان نادان زور پسند از این حیوانهای کرخت بی احساس از این مردگان نفس کش بی وجدان |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 23:0 توسط fati
|
|
||
|
|
|
|
|
گفته بود که می آید پس از اولین باران بهار ... در این خشکسالی چشم به آسمان دوخته شاید او را همراه اولین پیک باران به همراه اولین قطرات آب از آسمان آبی ببیند دیشب آسمان دلش بارید خیلی بارید آنقدر که اعماق وجودش را آب فرا گرفت وجدانش خفه شد انسان دوستیش خفه شد صداقتش خفه شد و ....و ایمانش خفه شد کسی به او نگفته بود که در این شوره زار زندگی وفایی نیست وفاداری نیست و در باران رقصید خندید مست شد در آغوش مردی خزید دختری را کشت بی وفایی کرد( در حق کسی که گفته بود دوستش دارد) و.................. دیگر به خدایش فکر نکرد |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 16:21 توسط fati
|
|
||
|
|
|
|
|
و شکست آنچه نباید می بود
و مرد آنکه نباید می زیست و رفت همراه باد آنکه نباید عاشق او می شدی و غمگین کرد دل عاشق مرا کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 11:57 توسط fati
|
|
||
|
|
|
|
|
تا همین دیشب همه چیز داشت اما امروز... مادرش را بوسید پدرش را بوسید چه شبی!!! چرا این مادر بزرگ پیر من هنوز زنده است و حرف می زند صدایی را می شنود مثل جغدی شوم که مرتب می گوید "زمین می لرزد زمین صدا میدهد" مادرش گفت "مادر ساکت شو بچه ها درس دارند اصلا چرا نمی خوابی حتما سر گیجه داری " خوابیدند و چه خوابی صبح شده بود مادر تکانش می داد و برای صبحانه صدایش می کرد اما چرا صدایش انقدر دور بود چرا اینقدر محکم تکانش می داد چرا اینقدر بلند صدایش می زد هوا که هنوز روشن نیست..... آخ ....بیدار شد مادر نبود پدر نبود پاهایش هم نبودند یعنی بودند اما دیگر مال او نبودند تیرهای آهنی خانه حالا صاحب آنها بودند روی پتویی خوابیده بود ......... صدای آشنا ... آه خدایا مادربزرگم این زن پیر 90ساله زنده است و در غم فرزندانش عزاداری می کند پدرم رفت مادرم رفت اما او مانده سالم بدون کوچکترین خراش خدایا خدایا تا همین دیشب همه چیز داشت... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 12:52 توسط fati
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود حسنی نشسته بود
حسنی دلتنگ بود دلش گرفته بود گونه هاش خیس بود لباش می لرزید می دونست آبی که ریخت دیگه ریخته
می دونست اونی که رفت دیگه رفته می دونست حماقت کرده که بهش گفته دوستت دارم!!! تا وقتی که نگفته بود خوب بودن و خوش ...فکر می کرد که باهاش می مونه که باهاش هم زبونه که اونم دوستش داره!...اما رفت و حسنی ما تنها موند اونکه کسی رو نداشت . اونکه گفته بود تمام زندگیم مال تو فقط بمون اما رفت رفت رفت که رفت
با کی رفت؟ کجا رفت؟ فکرحسنی همین بود بهش گفتن تو دیوونه ای بهش گفته بود تو فاصله ها رو حس نمی کنی
(دروغ گفته بود؟؟!!!!!!)
حسنی ما الان با یکی دیگه اس اما هنوز وقتی بهش فکر می کنه
دلش میگیره
گونه هاش خیس می شه
و
لباش می لرزه ....
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 14:7 توسط fati
|
|
||
|
|
|
|
|
چمن خشک است و بی گل شد زمستان
گل شادی نمیروید به بستان فصول عمر ما دانی چه باشد زمستان در زمستان در زمستان |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 0:4 توسط fati
|
|
||
|
|
|
|
|
می دونین زندگیمون روی مرده هامون بنا شده (شاید چرخه طبیعت) دیوارهای کاهگلی خونه ها که دیگه درن می ریزن شاید وقتی اجدادمون داشتن خشت درست می کردن اگه می دونستن دارن جسم پوسیده پدرانشون رو گل می کنن از زندگی دست بر می داشتن شاید هم می دونستن درست مثل ما اما به روی خودشون نمیاوردن(درست مثل خود ما) شاید زمینی که خونمون روش بنا شده زمانی یه قبرستون بوده .......حالا تصور کنین این چه زندگی هست که روی مرگ بنا شده شاید اصلا سیاست دنیا اینه پا بذار رو دوش پدرت و خودت رو بکش بالا وگرنه یکی دیگه پاشو رو دوشت می ذاره و اونوقته که دیگه دفن شدی... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 8:53 توسط fati
|
|
||
|
|
|
|
|
شکنجه شکنجه... شکنجه یعنی چه؟ رنج درد عذاب تقلایی برای بدست اوردن اطلاعات چیی که شکنجه دهنده نمی داند اصلا شما می دانید شکنجه چیست؟ کشیدن ناخن های یک انسان فرو کردن آهن گداخته بر پوست و استخوان او یا تجاوز به همسر و دختر کوچک یک مرد آیا این است آن شکنجه نمی دانم..... اما در اینجا آن را درد و عذابی تعریف می کنم که روح و جسم آدمی را نابود می کند آیا شما وقتی تصاویر شکنجه دادن یک انسان را می بینید می گویید مرگ بر آمریکا یا نفرین بر اسراییل ..نه.... نه مگر در آفریقا صدها هزار کودک بر اثر بی غذایی نمی میرند با اینکه کشورهایشان غنی ترین معادن الماس را دارا هستند ...مگر هزاران انسان برای بیگاری به سیبری فرستاده نمی شوند.....مگر میلیون ها معتاد در سراسر جهان در کوچه ها مثل سگ های ولگرد و حتی پست تر از آنها نمی میرند.... در سراسر این کره خاکی هر روزه به تعداد انگشتان دستهای من و شما (و شاید بیشتر) دختران زیر 14سال باردار نمی شوند...مگر پسربچه ها برای بزهکاری تربیت نمی شوند....مگر مگر شیرخواره ها برای گدایی دزدیده نمی شوند .......اصلا چرا راه دور برویم مگر همین دختر همسایه بعلت بی پولی نبود امکانات (ویاری نکردن شانس) بر اثر نارساییکلیوی پس از درد و رنج بسیار نمرد....آه.....خب پس اگر بعد از این از دیدن این تصاویر منقلب شدید نگویید مرگ بر آمریکا و اسراییل.....بگویید مرگ بر بشر خیانت کار(ودعا کنید که محتاج بشر نشوید) |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 8:19 توسط fati
|
|
||
|
|
|
|
|
امید یک زندگی دیگر که سعادتمند خواهد بود و باید به آن ارزش داد(رستگاری؟) یا تقلب کسانی که زندگی می کنند نه برای خود زندگی بلکه برای مقصود والایی که از زندگی فراتر می رود اما چیزی که از زندگی فراتر رفت دیگر در این زندگی دست یافتنی نیست این والایی ظاهرا مفهومی به زندگی می دهد ولی به آن خیانت می کند.مثلا کسانی که می گویند :"بله زندگی من از دست رفته است اما من برای عدالمبارزه کرده ام و روزی عدالت پیروز خواهد شد و این پیروزی پس از من مفهومی به من خواهد داد "تقلب است زیرا مرگ مطلق است عدالت پس از مرگ کسی برای دیگران است با این وجود همه طوری زندگی می کنند که گویی هیچ کس نمی داند که باید مرد.اما به قول دکتر شریعتی عظمت انسان در این است که می داند که می میرد |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 8:20 توسط fati
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایان سیزیف را مجبور کرده بودند که مدام صخره ای را تا قله کوهی بغلتاند از آنجا سنگ با وزنی که داشت پایین می افتاد آها به لایلی پی برده بودند که هیچ تنبیهی وحشتناکتر از کار بیهوده و بی امید نیست ...این افسانه تصویری از زندگی بشری است ما روی این کره خاکی چه می کنیم؟ بجز کار بیهوده و بی امید؟...در این جهان عاری از آرزو انسان خود را بیگانه احساس می کند آری بیگانه زیرا در خانه خویش نیست این جهان نه برای پاسخ گویی به آرزوهای او ساخته شده است و نه برای پاداش دادن به کوشش های او گسیختگی بین انسان و زندگی... با این همه خودکشی ها نادر است (حتی من کسی را نمیشناسم که به خاطر پوچی دنیا خودکشی کرده باشد)آیا بین برداشتی که انسان از زندگی خود دارد با حرکتی که برای ترک آن می کند رابطه ای وجود دارد ؟البته وابستگی انسان به زندگی چیزی بسیار قوی تر از یک فلسفه قضاوت جسم بر روح می چربد وجسم در برابر نابودی عقب می نشیند اصلا می دانید که واقعیت چیست بیش از آن که به اندیشیدن عادت کنیم به زیستن عادت کرده ایم عموما روح باید جسم را گول بزند تا او را وادار به حرکت مرگ آور بکند فشار آوردن به روی ماشه به خودی خود کار سهل و آسانی است اما به محض اینکه بدن پی ببرد مقاومت می کند...(این نوشته ادامه دارد ..راستی نظر شما چیه؟ برام مهمه که بدونم چی فکر می کنین؟) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 7:27 توسط fati
|
|
||
|
|
|
|
|
در زیر خورشید بامدادی شادی عظیمی در هوا معلق است...من در اینجا آنچه را که جلال و شکوه نام دارد درک می کنم حق دوست داشتن بی حد وحصر در دنیا تنها یک عشق وجود دارد در آغوش کشیدن تن یک زن و نیز در بر گر فتن این شادی غریب که از آسمان آبی به سوی دریا سرازیر می شود ...نسیم لطیف است و آسمان آبیمن این زندگی را بی قیدانه دوست دارم و می خواهم آزادانه از آن سخن بگویم سبب میشود که از وضع انسانی خودم احساس غرور کنم .با این همه اغلب به من گفته اند چیزی نیست که مایه غرور باشد.چرا چیزی هست:این آفتاب این دریا ... دلم از جوانی آکنده می شود و تنم از طعم نمک و از نمای گسترده ای که در آنلطافت و جلال با رنگهای زرد و آبی در هم می آمیزند. از کتاب"عروسی در تیپازا"نوشته "آلبر کامو" کتاب خوبی است اگر تونستین اونو بخونین و نظراتتون رو بهم بگین |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 8:27 توسط fati
|
|
||
|
|
|
|
|
سالها پیش دل من که به عشق ایمان داشت تا که آن نغمه جانبخش تو از دور شنید اندرین مزرع آفت زده شوم حیات شاخ امیدی کاشت. چشم بر راه تو بودم که تو کی میآئی بر سر شاخه سر سبز امید دل من... که تو کی میخوانی؟.. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 8:16 توسط fati
|
|
||